شهر پرث استرالیا

شهر پرث استرالیا

خدایا من و از دست این پیرزنه نجات بده

یه خانم خیلی مسن هست که تقریبا هر دوهفته میاد درخونه ما و یه سری بروشور در مورد حضرت مسیح و انجیل و این که  خدا کیه و اینا میده بهمون در کنارش هم یه سری بروشور دیگه میده در مورد اینکه، زمین رو حفظ کنیم ، کودکان و خطر اینترنت و از این چیزا که مبدا ما فکر کنیم برا ی مسیحیت تبلیغ می کنه.نزدیک بیست بار اومده و من در رو روش وا نکردم پرده ها رو  کشیدم انگار کسی خونه نیست ولی از رو نرفت که، انقدر اومد و در زد که من و از رو برد. امروز دوباره اموده بود در خونه و بعد از کلی حرف زدن گفت هفته دیگه دوشنبه عصر می خوام نمی دونم چی چیرو نشونت بدم من مثل احمق ها گفتم باشه حالا اصلا نمی دونم چی کار می خواد بکنه.گفتم بهتره دوباره در روش باز نکنم.واقعا نمی دونم با این پیرزنه چی کار کنم نمی دونم از کجا می دونه که ما مسیحی نیستیم و لجم از این میگیره که فقط در خونه ما میاد بارها و بارها دیدمش که با یه ماشین میاد پیاده میشه میاد درخونه ما و بعد دوباره سوار میشه میره، در خونه هیچ کس دیگه هم نمیره  .

جمعه هفته پیش تمرین برای مواقع اتش سوزی  داشتیم. ساعت 10:15 الارم ساختمون شروع کرد به بوق زدن اول یواش و بعد کم کم صداش زیاد تر شد.همه تا این صدا رو میشنوند باید از طریق پله ها از ساختمان خارج بشن و برن کلی اون ورتر از ساختمان.همه دانشجو ها و کارکنان تیف از ساختمان خارج شدن یه علمه دانشجو یه هو از ساختمان اومدن بیرن. خیلی با حال بود . .یه سری از کارکنان هم کلاه قرمز سرشون گذاشته بودن و دانشجو ها راهمایی می کردن و خیلی جدی از دانشجوهایی که وسط راه نشسته بودن می خواستن که دور تر بشن.

حالا تو مدرسه ما وقتی این زنگ زده می شد مدیر و دبیرهای که اون ساعت درس نداشتن تو دفتر نشسته بودن و ناظم فقط به بچه می گفت برید بیرون وقتیم که پیش دانشگاهی بودیم اصلا از کلاس خارج نمی شدیم مبادا وقت رو برای یه  نکته کنکوری از دست بدیم. 

به هر حال این جوری بود جمعه هفته پیش می خواستم زودتر بذارم این مطلب رو اما وقت نشد.یه چند تا عکس هم از اون روز گرفتم می ذارم.الان که دارم اینا رو می نویسم دلم همین جور شور می زنه چون قراره درمورد  چیزی که از نظر من شگفت انگیز ترینه تو دنیا بنویسم و با اینکه ساعت 4:30 احساس می کنم وقت نمیشه تمامش کنم.شام هم باید درست کنم، ظرف ها رو هم بشورم، فردا هم از طرف اژانس میان بازدید خونه باید خونه رو مرتب کنم.هیپنوتیزم


 

ظاهرا یه دونه عکس بیشتر نگرفتم به جاش یه سری عکس از غروب افتاب که از تو حیاط خونمون گرفتم قبلنا میذارم.

 

  
نویسنده : perthcity ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها : روزانه